تبلیغات
.

.
 
ای شهیدان عشق مدیون شماست.............هرچه ماداریم از خون شماست





برچسب ها: هفت سین، هفت سین شهدا، شهدای خانوک، خانوک،  
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 26 اسفند 1393 توسط حمید رضا اسدی
                           کانال تلگرامی ما

 کانال با شهدا تا شهادت یک دوری همی بی غل غش برای عاشقان شهدا وشهادت میباشد
از طریق لینک زیر به ما بپیوندید

                       با شهدا تا شهادت



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 12 دی 1395 توسط حمید رضا اسدی
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 21 مرداد 1394 توسط حمید رضا اسدی






نوشته شده در تاریخ جمعه 5 تیر 1394 توسط حمید رضا اسدی
در آسمانی ترین روز زمین در دیار آسمانی ها به انتظارت نشسته ایم

روز پدر نزدیک است و می دانم تو هم چون دیگر فرزندان شهید دلت جای دیگر است. می دانم که این روزها بیشتر سراغ عکس بابا می روی.

مزار بابا را تصور می کنی غرق گل و می دانم که گاه، آرزو می کنی که بابا را آنگاه که نگاهت می کند، ببینی و در آغوش بگیری.

چند سالی می شود که گلزار شهدا در روز پدر پر است از فرزندانی که به شوق دیدار بابا شاخه گلی به دست در جشن دیدار با پدران آسمانی شرکت می کنند.





نوشته شده در تاریخ سه شنبه 8 اردیبهشت 1394 توسط حمید رضا اسدی
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 8 اردیبهشت 1394 توسط حمید رضا اسدی
شهید محمد جواد زادخوش و شهید سید رضا مهدوی









نوشته شده در تاریخ جمعه 22 اسفند 1393 توسط حمید رضا اسدی




نوشته شده در تاریخ یکشنبه 10 اسفند 1393 توسط حمید رضا اسدی

نسل سوم ما متاسفانه به دلیل کم توجهی یا بی توجهی ما با غیور مردانی چون شهید آبشناسان آشنا نیستند. این درد را به چه کسی باید گفت، نمی دانم!

او در دشت عباس چنان درسی به صدام داد که در تاریخ جنگ تحمیلی بی سابقه است.

حسن سال 1315 در امامزاده یحیی، نزدیک نازی آباد به دنیا آمد. چون تولدش چند روز قبل از شهادت امام حسن (ع) بود، مادرش اسمش را گذاشت حسن.

سال 1335 تصمیم گرفت برود دانشگاه افسری، اما احتیاج به کسی داشت که ضمانتش را بکند. مادرش گفت می رویم نزد عمویم

سرهنگ زنده نام احترام زیادی برای آبشناسان ها قائل بود. هر چند هیچ وقت به زبان نمی آورد، اما حسن را خیلی دوست داشت. خوشش می آمد که روح مذهبی داشت. شاید به خاطر این که پدر خودش هم سال ها حوزه علمیه تحصیل کرده بود، اما ملبس نبود. سرهنگ، حسن را نصیحت کرد و گفت حرفی ندارد ضامنش بشود، اما اگر توی ارتش می رود باید خودش را فراموش نکند و آدم ها و محیط اطرافش تحت تأثیر قرارش ندهد. حسن سرهنگ را دوست داشت، آن موقع ها دلش می خواست مثل او قوی و بااراده بشود.

شب های جمعه، از دانشگاه می کوبید امیریه، خیابان قلمستان، منزل سرهنگ و بعد از شام از دانشگاه حرف می زد. می گفت فقط دو نفر هستیم که نماز می خوانیم. او از تمرین های سخت دوره رنجر می گفت. عکس هایش را در حال پرش از روی سرنیزه ها در حال چتر بازی و کوه نوردی نشان می داد. همه انگشت به دهان نگاهش می کردند. دست هایش بزرگ و قوی شده بودند. چنان قد کشیده بود که کسی باور نمی کرد این همان حسن یکی- دو سال پیش است. وقتی حرف می زد، سرهنگ یک گوشه می نشست و به او خیره می شد و رفتارها و حرکاتش را زیر نظر می گرفت.

بعد از خوزستان در سال پنجاه به استان فارس منتقل شد و حدود ده سال شیراز بود. در این مدت دوره تکمیلی چتربازی و تکاور کوهستان را در داخل کشور و اسکاتلند گذراند و به زبان انگلیسی مسلط شد.

در اسکاتلند در مسابقه نظامی- ورزشی، بین تکاوران کوهستان ارتش های منتخب جهان با گروهش شرکت کرد و رتبه اول را گرفت. بعدها به خاطر نظم و پاکیزگی اش از طرف داور مسابقات برایش تقدیرنامه فرستادند. ظاهرا حسن همین طور که در کوه می رفت، آشغال های سر راهش را بر می داشته و در کوله پشتی اش می ریخته. میجر اسکاتلندی، همراهشان به او می گوید: «تو یک افسر ارشدی. چرا این کار را می کنی؟» حسن جواب می دهد: «من مرد کوهم. حیف است این طبیعت زیبا کثیف باشد.»



ادامه مطلب

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 30 بهمن 1393 توسط حمید رضا اسدی







نوشته شده در تاریخ جمعه 26 دی 1393 توسط حمید رضا اسدی
(تعداد کل صفحات:10)      1   2   3   4   5   6   7   ...