تبلیغات
. - دل نوشته فرزند شهید مرحومه زینب السادات مهدوی

.
 

بسم الله الرحمن الرحیم .

شقایق سوخته حریم دلی ای پدر، دل سبزه های دشت و دمن چمنهای سبزحرم، پاره ای از بهاری تو، بهانه ای از برای شکفتن ،

 

تمام طراوت وپاکی، پدر لطافت یک صبحی، شبنمی نشسته بر چهره یک گل، حریری ازیک احساس شکوفایی، توپرواز یک پرستویی، پدرتو رازعروجی، رایحه وصال وعطر لحظه جان باختن. پنجره را به سویت میگشایم آنجا که از حریر سفید ابرها برای آمدنش بال گسترده اند، شاید در ورای نگاه خسته وپر انتظارم او را بیایم. اورا میخوانم. مولا اگر بیاید، تو هم شاید در رکاب اوبیایی وبه چشمانم نور بپاشی. مهربانم، خورشید گرمی وجودم، با تو درد دل کردن از دلی که خانه عشق توست، دیگران را چه سود، تو مرا می فهمی. درد دل مرا میدانی ومرحم زخم دلم تنها تویی. پدر، چشمه زلال مهربان ،جویبار روان محبت، میگویند روزگار بودن شما،روزگار دوستیها و یک رنگیها بوده است همه دلسوختگان درمیعادگاه جبهه ها جمع بودند وشما پروانه وار گرد شمع انس با هم سنگرها پر میزدید وبال می سوختید وسوختن را از ساختن برتر میدانستید، شما گوش به فرمان رهبر و چشم  به جبهه های دشمن ستیزه جو داشتید، کلام امام ستون خیمه وحدت شما بود وهمه سالهای عمرتان فدای لحظه لحظه عمر او . پدر میگویند روزگار بودن شما، روزگار همدلیها و همه صفاییها وهمه صداییها بوده است. نمی گویم این باهم بودن ها دیگر در میان ما نیست، هرگز چنین مبادا،ما میترسیم این با هم بودنها کمرنگ شود و دل ما بچه های شهدا آرام و بی صدا بشکند. می دانی پدر افتخار آفرینم، روباه صفتان همانها که هرگز بوی جبهه و جنگ به مشامشان نرسیده است، امروز موذیانه میخندند،بسیجی را جنگ طلب و خشن می خوانند، جبهه ها را مسخره می کنند و قلم جبهه نویسها را ناجوانمردانه می شکنند، تا شاید به خیال باطل و بیهوده خویش ما را از ادامه راه شما باز دارند وبه صبرمان خدشه ای وارد آرند. اما خسته وناامید نیستیم،زهرناپاکیها در بوستان مشام وجودمان راه ندارد ،وزمزمه بی تابی وناکامی الفاظ زندگی بخش یاد و راه شما را در خود فرو نخواهدبرد. ای به خون غلطان شهید، همسنگران پدرم،ای بابای درخون غلتیده ام، همسنگر شهیدان، ای بهارآفرینان در زمستان ، شقایقهای روییده بر چمن خاک،اردونشینهای عاشورایی، ما باز هم منتظریم تا ستاره نگاهمان از انتهای آسمان شهادت به رویمان لبخند بزند و امیدمان دهد، همچون امیدی که شما از پشت بی سیمها به بسیجیها می دادید،چون تلاوت یک آیه قران، چون حلاوت یک زیارت عاشورا دردل تاریک یک سنگر ،مثل استجابت ام یجیب، مثل اجابت یک درخواست، مثل نزول باران ومثل خروش اروند. پدرمحبوب، دلم سالهای پس ازجنگ، سالهای بدون تو بودن است .شما تمامی حضورید وتمامی بودن و ما زندگی را با یادشما معنی می بخشیم، سوگند به مهر سجاده نمازتان که راهتان جاودانه است.

والسلام علیکم و رحمه الله برکاته





طبقه بندی: بدر، 
برچسب ها: زینب السادات مهدوی، شهدای خانوک، دلنوشته فرزند شهید، شهید سید رضا مهدوی، دلنوشته،  
نوشته شده در تاریخ شنبه 30 اردیبهشت 1391 توسط حمید رضا اسدی