تبلیغات
. - داستان دوستان

.
 

زندگی با آن عزیزان یاد باد        مهربانی های آنان یاد باد

یاد باد آن روزگاران ، یاد باد

یاد و خاطره تمامی کسانی که از جان و مال و لذت های دنیا برای اینکه ما بمانیم و جان و مال داشته باشیم ، گرامی باد.

بیایید شهدایمان را یادکنیم

        در روزگار ما که گروهی از این سوی بام می افتند و گروهی از سوی دیگر ، جا دارد که ما کسانی باشیم که همیشه میانه رو باشیم. یعنی نه مانند برخی از هم میهنانمان سخت به تاریخ ، گذشته و بزرگانمان بتازیم و نه مانند برخی دیگر در تاریخ خود غرق شویم و امروزمان را فراموش کنیم. به گفته برخی گذشته ها گذشته و دیگر نباید غم و اندوه گذشته را خورد. من خود گذشته و تاریخ را برای آن می خوانم تا از آن درس گرفته و در راه ساختن و آبادانی کشورم و میهنم تلاش کنم. برایم مهم است که بدانم بزرگان کشورم و پادشاهانم چه رفتار و گفتار و کردار نیکی داشته اند و از آنان درس بگیرم.

        اما تا کی در گذشته بمانیم و کاری نکنیم برای امروز کشورمان. میدانید که تمامی کشور های بیگانه و عوامل داخلیشان دست در دست هم داده تا خداپرستی و درستکاری و نیک پنداری را از ریشه کنده و فساد و بیدادگری را در جهان بپراکنند.

        بیایید تا این دنیا و نیز آن دنیایمان و به طبع آن کشور و تاریخمان را بسازیم. بیایید کاری کنیم تا آیندگان به ما افتخار کنند. یا دستکم کاری کنیم که در پیشگاه خداوند و بزرگانمان سپیدروی باشیم و بمانیم.

        امروز بیست و سوم خرداد ماه سال یک هزار و سیصد و نود و یک خورشیدی است و من برآنم تا داستانی که مربوط به پدرم و دوستانش است برایتان بنویسم. داستانی که در زندگانی خودم تغییراتی ایجاد کرد. باشد که بر شما نیز کارگر افتد.

 

        داستان از این قرار است :

 


        من و چند تن دیگر از دوستانم به نام های : عبدالحسین عربنژاد ، مصطفی مهدوی ، حبیب الله اسدی ، منصور منصوری و مهدی اسدی (خودم) در شهر خانوک که در آن روزگار روستایی بود با یکدیگر بسیار دوست و قول معروف رفیقای شیش هم بودیم. طوری که اگر یک روز همدیگه رو نمیدیدیم شب خواب نمی رفتیم و خلاصه مثل برادرانی بودیم برای هم.

        دوران دبستان که بودیم انقلاب شد و راهنمایی که رسیدیم جنگ شروع شد. راهنمایی گذشت و رسیدیم به دبیرستان. به اتفاق چندی از دوستانمان راهی کرمان شدیم برای رفتن به هنرستان علامه اقبال لاهوری. خلاصه به سرمان هوای جنگ و جبهه خورد و جبهه ای شدیم. البته به دلیل کمی سن مارا اعزام نکردند. بگذریم از اینکه چگونه جبهه رفتیم.

        بخش پایه ی داستان در خرمشهر و منطقه کانال ماهی که نزدیک مرز ایران و عراق بود اتفاق افتاد.

        ما تقریبا از نخستین روزهای اردیبهشت ماه سال 67 به منطقه اعزام شدیم به عنوان گردان پدافند. به طور معمول هر گردان پدافند تقریبا 15 روز خط را تحویل میگرفت و پس از آن با گردانی دیگر جایگزین میشد. ما (گردان 414 حسین ابن علی (ع)  لشگر 41 ثارالله کرمان) با وجود دادن شهیدان زیاد اما همچنان در آنجا مستقر بودیم به این علت که فرمانده لشکر حاج قاسم سلیمانی  گفت که من در خواب دیدم که خط را به گردان 415 (گردانی که میبایست پس از ما خط را تحویل بگیرد) دادم و عراقی ها خط را گرفتند. در هر صورت ما به دلیل خستگی و دادن تلفات زیاد خط را به گردان 415 تحویل داده و خود به سد دز رفتیم برای تجدید قوا. گردان پدافندی ، گردان 415 بود و گردان 411 به عنوان پشتیبان در منطقه بودند. چند روزی از بازگشت ما گذشته بود که عراق به منطقه ما یورش برد هم بچه هایی از گردان 415 و هم 411 در روز 4 خرداد ماه به شهادت رسیدند از جمله: شهید حاج باقر منصوری (لطفعلی) شهید مهدی مهدوی و شهید جابر مهدوی (غلامرضا) شهید مهدی مهدوی ( محمد) و شهید محمد بیدویی نژاد از جمله دوستان و هم شهریان ما بودند که در آن روز به شهادت رسیدند. همچنین دوستانی ازما که مفقود بودند و خبری از آنان نداشتیم : حبیب الله اسدی (علی اکبر که از دوستان نزدیک ما بود) محمود اسدی (حسین) اکبر مهدوی (نصرالله) سید رضا مکران ( سید عباس).

        شب به ما خبر دادند و ما حرکت کردیم به طرف منطقه و وقتی رسیدیم که دیگر کار از کار گذشته بود و دوستانمان جام شهادت را نوشیده بودند.

        زمان گذشت و به روز 23 خرداد ماه رسیدیم که نیروهای ایرانی درسر داشتند تا منطقه را بازپس گیرند. برای این مهم لشگر المهدی شیراز از سمت راست ما و لشگر 25 کربلا آذربایجان از سمت چپ ما و ما لشگر 41 ثارالله کرمان از میان به عراقی ها یورش ببریم. چند روز پیش از عملیات که خبر شهادت دوستانمان به ما رسیده بود و ما کمی برای آن غمگین بودیم و حتی دوستم عبدالحسین عربنژاد ، از غم حبیب الله اسدی که ما فکر می کردیم او نیز شهید شده است ، به شدت مریض و درمانده شده بود. خلاصه گذشت تا چند روز پیش از عملیات که خبر عملیات داده شده بود ما دیدیم که عبدالحسین به یکباره سرحال و شاداب آماده ی عملیات شده بود.

        در آن زمان واحدی بود به نام واحد تعاون که وظیفه داشت تا پیش از عملیات وسایل بچه ها را تحویل گرفته و پس از عملیات یا به خود آنها و یا اگر شهید یا زخمی می شدند به خانواده آنها تحویل دهد. ما پنج نفر بودیم : عبدالحسین ، حسن ، مصطفی ، حسین و خودم که عبدالحسین به مسئول واحد تعاون گفت : این کیفارو از ما پنج نفر بگیر و هرکدوممون که برگشتیم همه را به او بده.

        خلاصه عملیات شروع شد و نیروهای 41 ثارالله پیش رفته بودیم اما دوطرف مان یعنی لشگر المهدی و 25 کربلا به دلیل مقاومت شدید نیروهای عراقی موفق به انجام وظیفه شان نشده و عقب نشینی کردند. نیروهای 41 ثارالله که تنها گردان 414 در منطقه حضور داشت که گردان 414 به فرماندهی مجید مخدومی - مصطفی مهدوی (بیسیم چی لشگر) و خودم ، مهدی اسدی (بیسیم چی گردان) که مصطفی با لشگر در تماس بود و من با گروهان های زیر دست که بودند : مسعود زاهدی (فرمانده گروهان) قدیر سعادت (بیسیم چی) و عبدالحسین عربنژاد (کمک بیسیم چی) و گروهانی دیگر.

که تنها گردان ما توانسته بود خط را بشکند و به دلیل اینکه گردان های دیگر نتوانسته بودند ما تقریبا در قلب نیروهای دشمن و در دل محاصره بودیم. که ناگهان بچه ها گفتند که تانکهای عراقی به سمت ما می آیند. مجید (فرمانده) به من گفت مهدی برو ببین چه خبره : من رفتم و دیدم که جلو سیاه و عقب گردوخاک همین جوری تمام دشت تانک می آمد سمت ما. برگشتم و به فرمانده گفتم : مجید این تانکا غیر از تانکا دیگه اند. مجید خود بالا آمد رفت و دید برگشت تو سنگر به مسعود زاهدی گفت که بچه ها رو جمع کن برو جواب تانکارو بده. مسعود و قدیر و عبدالحسین رفتند. چند دقیقه پس از رفتنشان هرچه با بیسیم صداشون می زدم جواب نمیدادند. من و مجید و مصطفی و احمد شاه آبادی(پیک گردان)  مانده بودیم که حسن منصوری که او نیز بیسیم چی معاون گردان بود که پس از زخمی شدن معاون و برگشت او به عقب ، حسن نیز به ما پیوسته بود. مجید به ما گفت : بچه ها امروز یا همه مونو میکشند یا میگیرند و میبرند ولی کاری بکنین که هرطوری میشه مردونه بشه. مجید به من گفت تا باگروهانهای دیگه تماس بگیرم تا ببینم کجایند. که مسعود زاهدی همچون دقایقی گذشته جوابگو نبود. پس از آنکه با دیگر گروهان ها تماس گرفتم آنها پاسخ دادند که ما در تاکتیکی هستیم. به مجید گفتم : اونا ورگشتن عقب. مجید گفت تو ام میتونی بیسیمو خاموش کنی. من نیز چنین کردم . پس از چندی درگیری دوباره آغاز شد. دیدم که بچه ها دارند لباساشونو درمیارند. من نیز تمام برگ رمز هایم را زیر خاکها پنهان کردم.  فکر میکردم که می خواهند تسلیم شوند و آماده شدم تا دستامو بالا ببرم که دیدم مجید دوباره آر-پی-جی را برداشت و داره شلیک میکنه. خلاصه همین جور داشتیم به سمت پایین میرفتیم که به سه جنازه رسیدیم که یکی از بچه ها گفت : بچه ها اون مسعود زاهدی نیست؟ . منم گفتم کناریشم قدیر سعادته. دیگر سکوت بر ما سایه افکند و هیچکس چیزی نگفت چون می دانستیم که حتما جنازه سوم عبدالحسین است معلوم بود که هر سه بایک گلوله تانک به شهادت رسیده بودند. کمی این سه را جابه جا کردیم تا تانکها از روی بدنشان رد نشوند. هوای گرم اهواز از یک سوی و تشنگی و بی آبی از سوی دیگر و دیدن دوستانمان که شهید شده بودند عرصه را بر ما سخت تنگ ساخته بود. و من می توانم بگویم که شهیدان آن روز و به ویژه شهیدان مسعود زاهدی، قدیر سعادت و عبدالحسین همگی مانند حسین (ع) لب تشنه شهید شدند. خلاصه فرمانده لشگر که فهمیده بود ما گیر افتادیم یک عدد نفر بر به دنبال ما فرستاده بود تا مارا برگرداند. دیگر تنها من بودم (که یک ترکش در پایم بود) ، مجید بود (که ترکشی در پهلویش بود) ، حسن ، مصطفی  و چند نفر دیگه که همون موقع گلوله تانک بینمان خورد چند نفر شهید شدند. پس مابودیم و خدای خودمان. نفربر رسید و ما بالای نفربر رفتیم تا برگردیم. که یکدفعه دیدم کناریم آهی کشید و به پشت بر زمین افتاد و شهید شد. تا آمدم به بچه ها بگم که تک تیر انداز! احساس کردم پای خودم نیز سنگین شده. خوشبختانه دیگر بچه ها خودشان فهمیدندو پایین رفتند و من نیز غلتیده و خودم را از روی پی ام پی پایین  انداختم.  وقتی دیدم که بچه ها دارند از تیررس تک تیرانداز خارج می شوند، خواستم با آنها همراه شوم اما وقتی بلند شدم و راه افتادم پایم از ساق خم شد و دیگه برای لحظاتی چیزی نفهمیدم. وقتی به هوش آمدم دیدم روی شانه های مجید مخدومی فرماندمان بودم که بااینکه اوخود نیز زخمی بود اما مرا با خود می برد. پس از مدتی دوستانم حسن و مصطفی زیر بغلهامو گرفته بودند و می بردند. قد مصطفی کوچک و بود حسن معمولی اما مصطفی همان طرفی بود که پای من تیر خورده بود و خلاصه همین جور که پای من زمین کشیده می شد من نیز از درد می مردم. مدتی به همین منوال گذشت که طالبی نامی آمد و مجید بدوگفت که مرا هم ببرد. او شخصی قوی اندامی بود مرا بر روی شانه هایش برد تا به ماشینی رسیدیم که بر روی آن جعبه های مهمات بود و مرا پشت ماشین انداخت و خود رفت. ماشین نیز کمی مرا آورد و من که در آن هوای داغ ، بدون آب و خونریزی هم ازطرف دیگر ، دیگر نای هیچ کاری نداشته بودم همین طور بر پشت لنکروزر بودم تا اینکه لنکروزر نیز مرا پیاده کرد و گفت که دیگر عقب تر نمیرود. آنجا مرا بر زمین گذاشتند و خود رفتند. که دیدم خدایا تانکی دارد به سوی من می آید و الان است که زیر تانک بروم. به شدت ترسیده بودم. با آرنج هایم خودم را آهسته آهسته عقب کشاندم و تانک با فاصله ی نزدیکی از پاهای من رد شد و رفت. پس از مدتی آمبولانس که چه عرض کنم یه وانت که رویش اتاق بود آمد و من سوار شدم و به عقب رفتم. پس از آن به اهواز و از آنجا با هواپیما به بیمارستان اصفهان رفتم که از جزئیات می گذرم و تنها داستان تشنگی را برایتان می گویم که وقتی می خواستیم از اهواز به فرودگاه امیدیه ی اهواز برویم ما را با اتوبوسی که صندلی نداشت و مخصوص مجروح بود به فرودگاه بردند که در آن اتوبوس من و زخمی های دیگر که همگی به شدت از تشنگی فریاد می زدیم و راننده میگفت : گفتن بهتون آب ندیم. و از زیادی فریادهای ما به کمکش گفت : برو آب بپاش تو صورتشون. و همگی زخمی ها تنها حواسمان به این بود که بزرگترین قطره آب را با دهن بقاپیم. و خلاصه گذشت تارسیدیم به اصفهان که پس از معاینه پزشک ، پزشک به پرستارها گفت که یه آبمیوه بهش بدید که آن آبمیوه گواراترین آبمیوه زندگیم بود و هیچ وقت مزه اش از یادم نمی رود  و نخواهد رفت.

        بعد ها مصطفی داستان گرفتن کیف ها را اینگونه برایم بیان کرد که :

        مصطفی و حسن که برای گرفتن کیف  ها نزد واحد تعاون رفته بودند. و رفتند پیش همان کسی که کیف هارا بدو سپرده بودند. مصطفی میگفت وقتی رسیدیم پیش او بغضی راه گلویمان را بسته بود و هیچ کس سخنی نمی گفت و همه تنها به یکدیگر چشم دوخته بودیم. چند دقیقه ای گذشت که مسئول واحد تعاون که نامش را یادم نیست گفت : یعنی هر پنج تا کیفو بدم؟؟؟. این را که گفت بغض همه ما ترکید و شروع به گریه کردن کردیم.


باسپاس(عبدالحسین) اسدی





طبقه بندی: شهدای جانباز، 
برچسب ها: شهدای بیت المقدس7، شهدای تک شلمچه، شهدای خانوک، قدیر سعادت، مسعود زاهدی، مجید مخدومی،  
نوشته شده در تاریخ شنبه 6 خرداد 1391 توسط حمید رضا اسدی