تبلیغات
. - طلبه شهید سید محمود اسدی

.
 
 





        
با عرض سلام خدمت همراهان عزیز که ما را در امر جمع اوری اسناد ومدارک شهدای عزیز شهرمان یاری می کنند وهمیشه مشوق ما بوده اند .
امروز در این پست قصد دارم ویدئو یی از شهید عزیز سید محمود اسدی قرار دهم وقصد دارم سری دیگر فیلم هائی را که در ارشیو دارم در اختیار دوستان قرار دهم باشد که به دل نشیند ویاد خاطر ان روزهای یک رنگی را در دل شما زنده کند
دوستانی که قادر به دانلود نیستند در این ارتباط با ما اسم وادرس وشماره همراه خود را بگذارند تا برای انها رایگان ارسال شود
التماس دعا
پیشنهادها وانتقادات خود را در قسمت نظرات برای ما ارسال کنید
حجم:1.9mb
زمان ویدئو:1:11
                                        برایکلیک کنید                                                           




در سید محمود می گفت پیکر فرزندش را چندین روز درمعراج شهدا نگه داشته بودند انقدر چهره اوزیبا شده بودوانقدر راحت ارمیده بود که همه چشمها را به سمت خود خیر ه می کردوپیکر اورا نگه داشته بودند تا ببینند انهائی که به راه انقلاب و امام خمینی (ره) ایمان نداشتند.
 



بسم الله الرحمن الرحیم

به نام او وبیاد او وبرای او وبیاد کسی که جان داده وجان می گیرد وبه نام

الله پاسدار حرمت خون شهیدان وبا سلام ودرود بر منجی عالم بشریت امام زمان (عج)

وسلام ودرود بر نائب بر حقش رهبر عظیم الشان انقلاب اسلامی امام خمینی(ره)

وسلام ودرود بر رزمندگان اسلام......

خداوندا برای وصال تو امده ایم به جبهه تا دین تو را یاری کنیم. خداوندا ما همه میدانیم

وتو شاهد وناظر هستی که گناهان زیادی انجام دادهایم,وتو ای خدای بزرگ ما را رسوا

نکردی,خداوندا سر تا سر وجودمان گناه است واز بس که گناه کردیم نمی توانیم سرمان

را به سوی تو بلند کنیم,خداوندا شر منده ایم,خدایا ماکه امده ایم به اینجا به درگاه تو روی

اورده ایم ومیگوئیم خدایا پشیمانیم از کارهای گذشته,خدایا می کنیم از اعمال ناشایستی که

انجام دادیدم واز تو میخواهیم که توبه ما را بپذیری.ومارا به راه راست هدایت کنی,,,

وصیت نامه

سلام برپدر ومادرم سلام بر مادرم که شب وروز خواب خود را گرفت وزحمت کشید

سلام من بر مادری که اجازه داد فرزندش به جبهه برود ودین خدا ودین اسلام را یاری

کند,مادرجان میدانم که شهادت من وجدائی من از شما خیلی دشوار است مادر در شهادت

من صبر کن که خداوند صابران را دوست دارد,وارزوی من این است که با مرگی جاودانه

از این دنیا بروم,وهمه این را می دانیم که یک روز باید از این دنیای فانی برویم چه خوب

است که رفتنمان از این دنیا شهادت درراه خداوند باشد ودر زمره شهیدان باشیم.پس مادر

افتخار کن به چنین فرزندی که در راه خدا جان داد وخون خود را به خدای خود هدیه نمود

مادرم درشهادت من گریه نکن بلکه برای مصیبت ومظلومیت حسین(ع)ویاران واهل بیتش

گریه باید کرد,ودر اخر مادر عزیزم از تو می خواهم شیر پاکت را حلالم کنی ومرا به خوبی

خودت ببخشی.واما توای خواهرم توبایدرسالتی زینب گونه را بر دوش بگیری وپیام خون

برادرت را به جهانیان برسانی .ودر پایان از تومی خواهم که مرا ببخشی...

وسخنی دارم با برادرانم شما باید راه من وسایر شهیدان را ادامه بدهید واسلحه های بر زمین

افتاده را بر دارید وبر علیه دشمن بجنگید.واما سلام برپدرم پدری که زحمت کشیدتا فرزندانش

رامومن ومسلمان تربیت کند.پدر جان در شهادت من به مانند ابا عبدالله الحسین در شهادت فرزندانش

صبر کن.وهمیشه در روضه هایت مصیبت امام حسین (ع)را فراموش نکن.

واما سخنی دارم با طلاب محترم ای طلاب شما بایدشیره های علم را از حجره های خود بیرون بکشید

وانها را مثل عسل کنید وبه مردم بنوشانید.تا بهتر دین اسلام ودین خدا را بشناسند.

واما سخنی دارم با امت حزب الله خصوصا امت شهید پرور وهمیشه در صحنه خانوک

ای مردم شما همچنان راه شهیدان را ادامه دهید وجبهه وپشت جبهه را خوب نگه دارید وفرزندانتان را

برای یاری دین اسلام بفرستید.از شما طلب عفو وبخشش دارم.

خدایا خدایا تا انقلاب مهدی از نهضت خمینی محافظت بفرما

برادر حقیرتان سید محمود اسدی 3/10/1365


حمید.س یکی از همرزمان سید محمود نحوه شهادتش را اینگونه توضیح می دهد

اولی که از قم آمدند همه در یک چادر قرار گرفتند اما بنا شد توی گروهان ها ودسته ها تقسیم بشوند..سهم چادر ما هم سه چهار تایی شد..یکی معمم بود و کمی چهره عبوس داشت روزهای اول فکر می کردم با این حاجی نمی شود کنار امد و از اون نگو ونخندهاست..اما دو نفرشان جوانتر بودند یکی تقریبا همسن خودم ودیگری دو سه سال کوچکتر.
کمتر رفاقتمان گرم شد وفهمیدم قضاوتم بیجا بود وکار بجایی کشید که یک روز در حالیکه عمامه هم داشت با وجود اینکه جثه من خیلی کوچکتر بود با هم کشتی گرفتیم و من ناگهان رفتم زیر یک خم و انداختمش بغل چادر .برا ی بچه ها صحنه جذابی شد و او هم خوشش آمد..
با اون جوانترها مخصوصا کوچکتری خیلی رفیق شش دانگ شده بودم ..کربلای چهار بعد از عملیات در کنار شهر خرمشهر شهید خالقی بی سر پر کشید و ماندند عزیز معمم و رفیق کوچکتر.
کربلای 5 طلبه معمم مثل شیر می رزمید گاهی حمل مجروح می شد گاهی امدادگر گاهی تدارکات ومهمات رسان و گاهی وظیفه خودش یعنی ار پی جی 7 .
از نیروها جدا شده بودند و در دشت باز پشت یک خاکریز کوتاه که در حقیقت کنار یک کانال بسیار کم عمق آب بود موضع گرفته بودند تا تانک ها از پشت گردان را قیچی نکنند.
طلبه کوچکتر می بایست جلوی رگبار تانکها به طرف خاکریز گردان بیاید و گلوله آرپی جی ببرد چند دفعه آمد ورفت اما ناگهان صدای کالیبر تانک همان ونقش زمین شدن سید محمد جلوی چشم من همان ..مات ومبهوت شده بودم کل سیستمهایم قفل شده بود وقتی به خود آمدم دیدم شهید مسعود زکی زاده و رزمنده سیرجانی (فکر کنم فیرور ابادی) دارند پیکر سید محمود را عقب می برند می گفتند تیر به قلبش خورده و......





طبقه بندی: کربلای 5، 
برچسب ها: khanook، سید محمود اسدی، شهدای روحانی، شهدای طلبه، شهدای خانوک،  
نوشته شده در تاریخ شنبه 24 تیر 1391 توسط حمید رضا اسدی