تبلیغات
. - فرزند زهرا

.
 
پدر سید محمود می گفت پیکر فرزندش را چندین روز درمعراج شهدا نگه داشته بودند انقدر چهره اوزیبا شده بودوانقدر راحت ارمیده بود که همه چشمها را به سمت خود خیر ه می کردوپیکر اورا نگه داشته بودند تا ببینند انهائی که به راه انقلاب و امام خمینی (ره) ایمان نداشتند.
                                                  
حمید.س یکی از همرزمان سید محمود نحوه شهادتش را اینگونه توضیح می دهد


اولی که از قم آمدند همه در یک چادر قرار گرفتند اما بنا شد توی گروهان ها ودسته ها تقسیم بشوند..سهم چادر ما هم سه چهار تایی شد..یکی معمم بود و کمی چهره عبوس داشت روزهای اول فکر می کردم با این حاجی نمی شود کنار امد و از اون نگو ونخندهاست..اما دو نفرشان جوانتر بودند یکی تقریبا همسن خودم ودیگری دو سه سال کوچکتر.
کمتر رفاقتمان گرم شد وفهمیدم قضاوتم بیجا بود وکار بجایی کشید که یک روز در حالیکه عمامه هم داشت با وجود اینکه جثه من خیلی کوچکتر بود با هم کشتی گرفتیم و من ناگهان رفتم زیر یک خم و انداختمش بغل چادر .برا ی بچه ها صحنه جذابی شد و او هم خوشش آمد..
با اون جوانترها مخصوصا کوچکتری خیلی رفیق شش دانگ شده بودم ..کربلای چهار بعد از عملیات در کنار شهر خرمشهر شهید خالقی بی سر پر کشید و ماندند عزیز معمم و رفیق کوچکتر.
کربلای 5 طلبه معمم مثل شیر می رزمید گاهی حمل مجروح می شد گاهی امدادگر گاهی تدارکات ومهمات رسان و گاهی وظیفه خودش یعنی ار پی جی 7 .
از نیروها جدا شده بودند و در دشت باز پشت یک خاکریز کوتاه که در حقیقت کنار یک کانال بسیار کم عمق آب بود موضع گرفته بودند تا تانک ها از پشت گردان را قیچی نکنند.
طلبه کوچکتر می بایست جلوی رگبار تانکها به طرف خاکریز گردان بیاید و گلوله آرپی جی ببرد چند دفعه آمد ورفت اما ناگهان صدای کالیبر تانک همان ونقش زمین شدن سید محمد جلوی چشم من همان ..مات ومبهوت شده بودم کل سیستمهایم قفل شده بود وقتی به خود آمدم دیدم شهید مسعود زکی زاده و رزمنده سیرجانی (فکر کنم فیرور ابادی) دارند پیکر سید محمود را عقب می برند می گفتند تیر به قلبش خورده و......




طبقه بندی: کربلای 5، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 11 مهر 1391 توسط حمید رضا اسدی