تبلیغات
. - از زبان محمد علی عربنژاد

.
 
      

آخرای عملیات فتح المبین بود امد جبهه:گفتم حمید چرا آمدی؟باز زن و بچه ات را گذاشتی آمدی لا اقل سه چهار روز می ماندی.حمید سرشو به پائین انداخت وگفت اخه برادر مگه می تونم تو شهر بمونم وقتی همه دوستام شهید شدن.فتح المبین که تموم شد گفتم حمید دیگه برو خونه.گفت نه بیت المقدس در پیشه  هرچه بهش گفتم برو راضی نشد که نشد وماند.شب اول بیت المقدس حاج قاسم ماموریت خاصی به او واگذار نکرد.فقط حفاظت خاکریزی رو که بچه ها توی اون بودن به حمید داد.تو همون گیرو دار به حمید رسیدم خیلی ناراحت با چشمهائی سرخ نشسته بود مثل این بود که تمام شب را نخوابیده باشد.گفتم حمید چرا نگرانی ،گفت این چه وضعیتی است که به وجود امده چرا منو نمیفرستن جلو؟یه خورده دلداریش دادم وبهش گفتم حمید یه خورده صبر داشته باش تو این جنگ اول فرمانه ها شهید می شن چند روز دیگه نوبت تو می شه ناراحت نباش.

شب دوم

 

حاج قاسم فرستاد دنبال حمید وگفت

اقا حمید نیروهاتو بردار به غرب جبهه بکشان حمیدچند لحظه ای در حال فکر کردن در مورد این موضوع بود سرش رو بالا کردو گفت مشکلی نیست.میرم ولی تو برگشتن دشمن کلا دید داره از نظر شرعی مشکلی نداره که بچه ها همه شهید بشن.حاج قاسم بهش گفت که مشکلی نیست چون برای این مسئله سوال کردم باید هر طوری که میشه دشمن روسرگرم کرد تا بچه ها بتونن خرمشهر رو ازاد کنن.

حمید بازم سرشو پائین انداخت وگفت باکی نیست به روی چشم فقط باید دو ساعتی بخوبم بعد نیروهامو جمع می کنم میرم.حمی خوابیدو مارفتیم ومشغول باز کردن راه شدیم وسرگرم این مسئله بودیم ودیگر حمید راندیدیم.بیت المقدس به آخر رسید تنها ده نفر از سیصد نفری که همراه حمید بودند برگشتند همه بچه ها در نهایت ایثار شهید شده بودند.5روزگذشت واز حمید خبری نداشتیم ونمی دانستیم کجاست .حاج قاسم فهمیده بود که بیسیم او قطع شده ولی ما سعی می کردیم فکر بد به ذهنمان راه ندهیم عملیات که کاملا تمام شد شروع کردیم به گشتن دنبال حمید احتمال اسیر شدنش را می دادیم

 با این همه هرجا که شهیدی افتاده بود پیش می رفتیم ونگاه می کردیم تااین که او را به همراه پنج شش نفر دیگر دیدیم ابدان مطهرشان روی هم افتاده بود حمید روی همه بود در حالی که قسمتی از بدنش  زیر خاک داغ بودبلندش کردیم حون تازه از بازویش بیرون ریخت  دست در جیبش بردم گواهینامه اش را بیرون اوردم خودش بود حمید عربنزاد همان که کردها برای سرش جایزه گذاشته بودند

اه اه اه  مشخص بود که او در پشت خاکریز تلاش می کرده دشمن را با انداختن خمپاره غافلگیر کنه که خودش تویک لحظه میشه  وخمپاره به چند جای بدنش اصبت می کنه و انگشتان ونیمی از سرش رو متلاشی می کنه با این همه احساس می کردی که تازه زنده شده 



طبقه بندی: بیت المقدس، 
برچسب ها: خانوک، شهدای خانوک، شهید عربنژاد، لشکر ثارالله،  
نوشته شده در تاریخ جمعه 9 آبان 1393 توسط حمید رضا اسدی