تبلیغات
. - سلام فرمانده

.
 


 

 

رمانده گردان 414حسین ابن علی (ع)لشگر41ثارالله (سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)

«علی بینا» اسفند ماه سال 1341 در« پشتکوه ساری» ، واقع در منطقه عشایر نشین

« جبال بارز »درشهرستان«جیرفت »به دنیا آمد . پدرش همزمان با تولد علی دست از

 کوچ نشینی بر داشت و در لوت سازرن ماندگار شد تا به زراعت بپردازد .

اشنائی بچه های خانوك با شهیدعلی بینا

تابستان سال 64وقتی با بچه های خانوک برای اولین باراورا دیدیم که در میان نیروهای  اعزامی     ازکرمان به

لشکرثارالله قدم میزد وبادستش اشاره وبجه ها را یکی یکی جدا می کرد وجای دیگری به ترتیبی که در ذهن خودش می خواست می نشاند موهای سرش را تراشیده بود وچفیه ای دور گردنش انداخته      بوددرگرما پوتین پوشیده وبند ها محکم وبه قول نظامی ها گتر هاهم منظم .انقدر خاکی وبی ریا بودکه انصافا تا وقتی که قریب به 80%نیروها را جدا کرد کسی فکر نمی کرد او فرمانده است .البته قامتی کشیده ظاهری متین وخلقی ارام داشت.

یکی از دوستان که در حال حاظر پزشک می باشد ومسئولیتی هم داردزیر گوشی به بنده گفت وای به حال ما اگر این اقا فدمانده گردان ما باشدوادامه داد که یک شبه همه را به مسلخ میبرد.واو که داشت نیروهای مورد نظر ودلخواهش راجدا می کرد متوجه شد که ما باهم پچ پچی داریم به روی خودش نیاورد وکارش را ادامه داد.تا نفر اخر را جاد داد وآنگاه امد وماچند نفر از بچه ها که همگی خانوکی بودیمرا فرا خواند وبه دوست بنده که گفتم پزشک است گفت:خوب در گوش هم چه می گفتید دوست ما هم اندکی طفره دفت تا بالاخره موضوع را گفتیم.او که از این پس فرمانده گردان 414حسین ابن علی(ع)باما بود وما به او ارادت داشتیم

 

یک نکته گفت بدین مضمون:که من شما بچه های خانوک را تقسیم کردم بین تمام گردان وبه هر دسته ای ازگردان دو تا سه نفر از شما را داده ام چون می دانم شما می توانیدشب عملیات گردان را با شور وحال جلو ببرید البته این را نیز میدانم که چتر باز هم هستید الغرض با هم دوست شدیم وخیلی برادرانه با هم گپ وگفتی داشتیم واقعا نسبت به بقیه بچه های گردان با ما باحالتر برخورد می کرد.وصد البته ماهم همیشه هوایش را داشتیم حدود 4ماه باهم بودیم وچند بار جابجائی گردان وحرکات تاکتیکی که ان روز ها رسم بود واموزش های متفاوت ومناسب موقعیت مکانی-سد دز-روستاهای حوالی دارخوین-هور العظیم -جفیر-منطقه رملی نزدیک مقرلشکر ثارالله که مشهوربودبین بچه هابه جنگل....

(ازراست شهید مرتضی پیشداد وشهید علی بینا )

شهید علی بینا

معمولا روز ها می رفت وشبها می امدوماهم کلاسهای مختلف ازشناوپاروکشی وبلم سواری گرفته تادوهای سنگین ورزم های شبانه واموذشهای رزمی واخلاق و.......که در جبهه ها کم نبودند. این عرفانی که میگویند به سادگی ودر همه جا در دسترس بود.

شبی از شبها که دسته خانوکی ها که در چادری جدا گانه وبا هم زندگی می کردیم میزبان گردان بودیم ودر تاریکی شب ودر موقع شامکه روشنائی چادررافقط با فانوس وچراغ دستی تامین می کردیم شهید بینا در میان بچه ها نشسته بود وضمن صرف شام صحبتهای اهل گردان را گوش می کرد.برادر زاده بنده که حدود سی ماه بسیجی در جنگ وحضور داوطلبانه داشت میگفت:فر مانده گردان ما می گوید"فرمانده گردان حکم پدر همه گردان را دارد وبا همه به یک شکل وشیوه برخورد می کند.ولی من می گویم این چگونه پدری است که صبحها بچهایش را رها میکند ومیرود وشب می اید ما امده ایم اینجا برای عملیات وفرمانده هم مرتب وعده میدهد که عملیات نز دیک است و مرتب دستانش رااز دو طرف می اورد وبه هم نزدیک می کند.

البته فاصله دو دستش کم کمتر وکمتر می شد واین عملیات که حدود 4ماه است مامنتظرش هستیم معلوم نیست که انجام میشود یا نه.

اری فرمانده گردان ما کسی نبود جز برادر علی بینا

روز بعد از این مرا در محوطه گردان دید وبه من گفت که بسات چائی به راه است یا نه ومن فورا چائی رابا طعم دارچین که مخصوص بود ودر گردان کمیاب بود اماده کردم اماده کردم .بعد از خوردن چای به من گفت که برادر منصوری من نیت می کنم وبرایم یک فال حافظ بگیر ومن که تقریبا بطور مدام دیوان حافظ کنارم بودتفالی زدم واو که هرگز به مانگفته بود که چقدر سواد کلاسیک دارد ولی به نظرم اخر عرفان بودواخر کلاس نظامی بود در اخلاق واخلاص پیشتاز بود وغزلی امده بود با این مضموم:

من دوست دارروی خوش وموی دلکشم **مدهوش چشم مست ومی صاف ولبچشم

 

واو می گفت بیت بعد ومن هم با تسلطی که به حافظ خواندن داشتم وبا مختصر طبع شعری که بود با حال می خواندم   بیت دوم این بود.

گفتی زسرعهد ازل یک سخن بگو****انگه بگویمت که دو پیمانه در کشم

وفهمیدم که به حضرت حافظ ارادت دارد هربیتی که می خواندم چهره اش بر افروخته می شد.وانگار اخر غزل را می دانست ومن بیت سوم وچهارم وتا اخر را خواندم

من ادم بهشتیم اما در این سفر****  حالی اسیر عشق جوانان مهوشم

درعاشقی گزیر نباشدز  ساز  وسوز****    ایستاده ام چوشمع نترسان زآتشم

ازبس که چشم مست در این شهر دیده ام *****حقا که می نمی خورم اکنون وسرخوشم

شهریست پرکرشمه حوران زشش جهت*******چیزیم نیست ورنه خریدار هرششم

کار به اینحا که رسید بچه هایی که شاهد ماجرا بودند همگی مات ومبهوت برادر بینا مانده بودند اقای سید مرتضی پیشداد روحانی مخلص گردان واز شهدای والفجر 8 اقای حسین مسافر اقای محمد علی مراد زاده وتنی چند از بچه ها.....

اینها که نام بردم از سایرین برجسته تر بودندواین برجستگی کاری کرد که حور وملک تا ملکوت اعلی همراهیشان کردند پیکر این سه نفر بعد از مدتی مفقود بودن به اغوش خانواده هایشان برگشت...

الهی هیچ مسافری از رفیقاش جا نمونه وافسوس که ماندیم نه جاماندیم که وا ماندیم

اری علی بینا فرمانده گردان 414حسین ابن علی(ع)پس از شرکت در عملیات والفجر8وکربلای یک وازاد سازی مهران درعملیات کربلای 5انگاه که تمام فرماندهان گردانها وواحدهای لشکرثارالله به شهادت رسیدند

دیگر توان ایستادن وساختن وسوختن رانداشت وبالاخره سرکشید ازان می که مگفت(حقا که می نمیخورم اکنون وسرخوشم)

وبخت با او یاربودومدد کارش شد واو رخت برکشید وبه سوی دوست رفت تااعلا علیینکه ماهنوز به گردش

نرسیدیم وای کاش که از او فاصله نگیریم وفردای محشر شرمسارش نباشیم

 

ما که سرگرم این جهان شده ایم

                                        دوستان حال ما را چگونه میبینند

                                                                                        راوی :برادر مهدی منصوری

 

 

 

 

 

 





طبقه بندی: شهدای جانباز، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 30 شهریور 1388 توسط حمید رضا اسدی